نقد فیلم ویرانشده؛ حقیقت همیشه راه خودش را پیدا میکند
یک با یک میشود یک!
حدود پانزده سال از زمان اکران فیلم ویرانشده (Incendies) یکی از تحسینشدهترین آثار دنی ویلنوو میگذرد، اما هنوز هم به اندازه زمان اکران تاثیرگذار و دلخراش است. دنی ویلنوو که در سالهای اخیر بیشتر نامش با فیلمهای علمی-تخیلی و پرهزینه مثل سهگانهی تلماسه (Dune) و پیش از آن با بلید رانر 2049 (Blade Runner 2049) بر سر زبانها افتاده است، کارگردانی را با ساخت درامهای روانشناسانه و عاشقانه و تا حدی پیچیده آغاز کرد. ویرانشده سومین فیلم بلند ویلنوو، یک تراژدی دلهرهآور است که روایتش را در پوستهی سیاه جنگ پیش میبرد و با یک پیچش پایانی کوبنده آن را برای ابد در ذهن بیننده ماندگار میکند. در ادامه با نقد فیلم ویرانشده همراه باشید.
| مشخصات فیلم ویرانشده | |
| کارگردان | دنی ویلنوو |
| نویسنده | دنی ویلنوو و والری بیوگراند شامپاین |
| بازیگران | لوبنا آزابال، ملیسا دسورمکس پولین، ماکسیم گاده |
| محصول | 2010 |
توجه: در نقد فیلم ویرانشده بخش زیادی از داستان فاش میشود.
داستان فیلم ویرانشده درباره یک خواهر و برادر است که بعد از مرگ مادرشان که نامش نوال مروان است باید به وصیت او عمل کرده و پدر و برادری را که تا پیش از این از وجودش خبر نداشتند پیدا کنند. مادر که اصالتا از اهالی خاورمیانه است بعد از تولد فرزندانش به فرانسه مهاجرت کرد و آنجا برای سالها در یک دفتر اسناد رسمی مشغول به کار شد. وکیل و دوست او دو وصیتنامه به فرزندان نوال میدهد و آنها را برای پیدا کردن پدر و برادرشان به خاورمیانه میفرستد.
فیلم طی یک روایت غیرخطی مدام با فلشبک بین گذشته و حال در رفت و آمد است و زندگی نوال و فرزندان دوقلویش سیمون و ژن را دنبال میکند و در این بین ذره ذره پرده از رازها و معماهایش برمیدارد. فیلم دقیقا از همان ابتدا لحن خودش را تعیین میکند و میبینیم که قرار نیست چیزی را راحت توضیح بدهد. حقایق پنهانی در لایههای داستان پنهان است که باید کشف شود؛ قدم به قدم، با درد و با تردید.
با هر فلشبک به گذشته نوال مرحله به مرحله با زندگی و آنچه این زن از سر گذراند آشنا میشویم. از عشق ناکامش به یک پناهنده فلسطینی که به دست برادرانش کشته میشود تا بارداری و وضع حمل در زندان و جدایی از فرزند تا تجربههای تلخ دیگری که در ادامهی نقد فیلم ویرانشده میخوانید.
فیلم ویرانشده با کارگردانی ماهرانهی ویلنوو اصلا برای روایت ماجرایش عجله نمیکند و در مدت زمان تقریبا دو ساعتش به تمام جزییات لازم برای شخصیتپردازی و باز کردن گرههای داستانی میپردازد. ویلنوو در این فیلم علاوه بر به تصویر کشیدن رنجی که مردمان جنگزده میکشند و روایت زندگی زنی سرسخت، یک داستان دلهرهآور و تراژیک را به زیبایی روایت میکند. بخش زیادی از این زیبایی به فیلمنامهای برمیگردد که ویلنوو به همراه والری بیوگراند شامپاین بر اساس فیلمنامهای به نام آتشسوزیها اثر وجدی معود، نویسنده و کارگردان لبنانی، کانادایی نوشته است.
در سکانس ابتدایی فیلم پسران نوجوان را میبینیم که یک سرباز موهای سرشان را میتراشد و یکی از آنها با نگاهی پر از خشم و کینه به ما میگوید که باید منتظر اتفاقات تلخ و دلخراشی باشیم. دوربین ویلنوو به جاهایی سرک میکشد و قابهایی را نشان مخاطب میدهد که نباید از آنها به سادگی گذشت و تمام جزییات در خلال داستان اهمیت خودشان را نشان میدهند. اینجا هم وقتی دوربین روی پای پسرک زوم میکند و علامت سه نقطهای را که روی پایش خالکوبی شده نشان میدهد، در ادامه به سرنخهای مهمی ختم میشود که هم جذاب است و هم هیجانانگیز.
ویلنوو در تمام طول فیلمش از این غافلگیریها کم ندارد و همین کمک میکند تا مخاطب- اگر تیزبین و نکتهسنج باشد- مثل یک کارآگاه از باز کردن گرهی معما لذت ببرد. شنیدن موسیقی ؟You And Whose Army از گروه ریدیوهد با توجه به این فضا و افرادی که به نظر غیرانگلیسی میرسند کمی کنجکاویبرانگیز است و به گفتهی خود ویلنوو این قطعه از همان ابتدا برای این سکانس انتخاب شد تا توجه مخاطبان غربی را به داستان پیش رو جلب کند و انصافا هم به مقصودش میرسد.
اما وینلوو اصلا برای احساساتی کردن مخاطبانش از این موسیقی استفاده نمیکند، همانطور که در تمام طول فیلم موسیقی پررنگی نمیشنویم که بخواهد به درام ماجرا کمک کند یا قلب بیننده را در کنار صحنههای تکاندهنده بفشارد. ویلنوو حتی به موسیقی سنگین سکوت یا در نهایت صدای سوختن آتش، شلیک گلوله، نفسهای بریده و فریادهای از سر درد تکیه میکند و تماشاگر را در تماشای زشتیها و پلیدیها به حال خود رها میکند.
تمام سکانسهای فیلم ترکیبی خوشچینش از فلشبکها و اتفاقات حال حاضر است که در تمامشان رنگی از اغراق یا زیادهروی در احساسات شخصیتها یا سیاهنمایی به چشم نمیخورد و در عین حال ترسی از به تصویر کشیدن تلخیها و سیاهیها وجود ندارد. تماشاگر، درست مثل شخصیتها، تکههایی از پازل را میبیند بیآنکه تصویر نهایی را بداند. هر فلشبک، نه پاسخ، بلکه سوال تازهای برای او بوجود میآورد و تمام توجه او را به خود معطوف میکند تا نقشهی این پازل هزار تکه را در ذهن خود تجسم کند و هر تکه را جای مناسب خود قرار دهد.
ژن، فرزند نوال و یکی از دوقلوها با بازی ملیسا دسورمکس پولین بر خلاف برادرش که علاقهای به پیدا کردن پدرش و عمل به وصیت مادرش ندارد راهی خاورمیانه میشود تا آروزی مادر را برآورده کند. اما در ادامه سیمون هم تسلیم میشود و برای فهمیدن راز خانوادگی به خواهرش میپیوندد. اختلاف نظر خواهر و برادر برای عمل به وصیت مادر، یکی از تضادهای جذاب فیلم است که در نهایت نشان میدهد حقیقت نیازی به اجازه یا علاقهی کسی ندارد و راه خودش را پیدا میکند و وقتی راه خودش را پیدا کرد، دیگر برگشتی وجود ندارد و باید آن را پذیرفت.
با دنبال کردن ژن و هرکجا که او سر میزند و با افرادی که برخورد میکند به گذشتهی نوال برمیگردیم و همراه ژن از زندگی او آگاه میشویم. او میفهمد که مادرش که در خانوادهای مسیحی متولد شده، دل به یک مسلمان میبندد و در آن زمان و نقطهی جغرافیایی که پیوندشان غیرممکن بود عشقشان به نتایج تراژیکی ختم میشود. او میفهمد که نوال بعد از تولد اولین فرزندش به گروههای مقاومت میپیوندد و زندانی میشود و در زندان مورد آزار و شکنجه و تجاوز قرار میگیرد و دو فرزند به دنیا میآورد و بعد از آزادی به فرانسه مهاجرت میکند.
نوال مروان، با بازی فراموشنشدنی لوبنا آزابال، مرکز ثقل فیلم است؛ حتی وقتی در قاب حضور ندارد. او زنی است که جنگ، انتخابهای ناممکن را به او تحمیل کرده و هر انتخاب، بخشی از وجودش را سوزانده است. نوال قهرمان نیست؛ قربانی هم نیست. او انسانی است که برای ادامه دادن، مجبور شده احساساتش را خاموش کند. سکوتش، نه از ضعف، که از تلاش برای بقا میآید. فیلم هرگز او را قضاوت نمیکند؛ فقط اجازه میدهد ببینیم بیرحمی تاریخ چه بلایی سر انسان میآورد.
فیلم ویرانشده از جنگ تصویر باشکوه یا حماسی نمیسازد. اینجا خبری از پرچم، شعار یا قهرمان نیست. حتی نام واقعی و مشخصی از یک کشور وجود ندارد. جنگ در این فیلم همان چیزی است که باید باشد. چیزی است که خانوادهها را از هم میپاشد، نامها را پاک میکند و انسانها را به عدد و پرونده تبدیل میکند. ویلنوو با این فیلم که در سال 2011 نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی شد، بیشتر از آنکه به میدان نبرد نگاه کند، به پیامدهایش خیره میشود و کودکانی را نشان میدهد که گم میشوند، مادرانی که به سکوت محکوم میشوند و حقیقتهایی که باید دههها دفن بمانند تا کسی طاقت شنیدنشان را پیدا کند.
اگر تا اینجای نقد فیلم ویرانشده با من همراه بودید، حتما متوجه شدید که این فیلم اصلا یک انتخاب حالخوبکن برای سرگرم شدن نیست. ویرانشده یک روایت تلخ و انسانی است، که باید آن را دید، چه بسا که در روزگار خودمان هم روایتهای تلخ کم نداریم. اما نکتهی جالب فیلم ویلنوو دقیقا از پایانش آغاز میشود. زمانی که ما همراه با فرزندان نوال پازل معماهایش را کنار هم میچینیم و در نهایت به تصویر بدست آمده میرسیم و خیره محو تماشایش میشویم و از خودمان میپرسیم که اگر حقیقت تا این حد دردناک است، آیا باز هم ارزش دانستن دارد؟
نقاط قوت:
- بازیهای حسابشده
- کارگردانی دقیق
- فیلمنامهی خوب
- پیچش پایانی غافلگیرکننده و بهیادماندنی
نقاط ضعف:
- شاید پیچیدگی زیاد فیلم باعث سردرگمی و خستگی بعضی از بینندهها شود







