10 دلیل برای اینکه یک نبرد پس از دیگری بهترین فیلم سال است
پل توماس اندرسن کارگردان نابغهی هالیوود این روزها با فیلم تازهاش دوباره شگفتی آفریده است. فیلم او با عنوان یک نبرد پس از دیگری (One Battle After Another) درست بهاندازهی تعریفهایی که از آن شنیده میشود، مهیج، تاثیرگذار و به طرز غافلگیرکنندهای بامزه است. شاید این تصور پیش بیاید که این فیلم با بازی لئوناردو دیکاپریو چون تازه اکران شده مورد توجه قرار گرفته است اما یک نبرد پس از دیگری واقعا همان چیزی است که مدتها جای خالیاش در هالیوود احساس میشد. یعنی یک شاهکار تمام عیار.
با توجه به سرعتی که این فیلم خودش را به قلب گفتوگوهای فرهنگی رسانده، بعید نیست خیلی زود بهعنوان فیلمی که سال یا حتی دهه را تعریف میکند شناخته شود. فیلم جدید پل توماس اندرسن اقتباسی از رمان واینلند (Vineland) نوشتهی توماس پینچن در سال 1990 است. لئوناردو دیکاپریو اینجا نقش یک انقلابی از پاافتاده و متخصص تخریب به نام باب فرگوسن را بازی میکند که همراه دخترش در گوشهای پنهان شده تا اینکه دشمن قدیمیاش (شان پن) دوباره سر و کلهاش پیدا میشود و او را به گذشتهای که از آن فرار میکرد برمیگرداند.
البته باید گفت این یک فیلم سرگرمکننده معمولی نیست. از زمان انگل (Parasite) تاکنون، هیچ فیلم استودیویی بزرگی چنین تحسین منتقدان را برنینگیخته است. یک نبرد پس از دیگری از همین حالا یکی از مدعیان اصلی اسکار بهترین فیلم است و با امتیاز خیرهکنندهی 4.5 در لترباکسد، در میان 30 فیلم برتر تمام دوران قرار گرفته است. هیاهوی پیرامونش وصفناپذیر است. اگر هنوز برای تماشای این فیلم تردید دارید ده دلیل که در ادامه عنوان کردیم را بخوانید تا بدانید چرا تماشای یک نبرد پس از دیگری را نباید از دست داد.
*توجه: در ادامه داستان فیلم یک نبرد پس از دیگری فاش میشود.
1. فیلم یک نبرد پس از دیگری پر از شخصیتها و نقشآفرینیهای درجه یک است
چه بر سر انقلابیهایی میآید که برای آرمانی بزرگ جانشان را کف دست میگذارند، اما در نهایت میبینند آن آرمان بدون نتیجه از بین میرود؟ یک نبرد پس از دیگری پاسخی تلخ و در عین حال امیدوارکننده دارد و میگوید آنهایی که واقعا به آرمانهایشان باور داشته باشند تحت هر شرایطی ادامه میدهند. حتی وقتی رویاهایشان فروپاشیده، آنها هنوز در میداناند و برای همان چیزی که روزی قلبشان را به تپش انداخته بود قدم به قدم پیش میروند.
همان ابتدا باب فرگوسن با بازی لئوناردو دیکاپریو را در ژولیدهترین حالتش و درست در میانهی آشوب میبینیم که در حال کمک به آزادسازی یک بازداشتگاه مهاجران، در کنار گروه شورشی به نام فرنچ 75 به رهبری پرفیدیا بورلیهیلز (با بازی کاریزماتیک تِیانا تیلور) است. میان انفجار ساختمانهای دادگستری و سرقت از بانکها، شعلهی عشقی میان پرفیدیا و باب زبانه میکشد، که ثمرهاش تولد دختر کوچکی است.
اما همانطور که از دنیای فیلمهای اندرسن انتظار میرود، این رویا پایدار نمیماند و پرفیدیا تصمیم میگیرد از همه چیز بگریزد، اما سرنوشت روی دیگر خود را نشان میدهد و او گرفتار شده و برای نجات خود، به مامور دولت تبدیل میشود. شانزده سال به جلو میرویم و باب را میبینیم که دیگر بازنشسته و مردی خسته و گوشهگیر و پدری تنها شده است که همراه دختر نوجوانش، ویلا (چِیس اینفینیتی) در گوشهای دور از تمدن زندگی میکند.
روزهایش در مه دائمی ماریجوانا، بطریهای آبجوی مکزیکی و تماشای مداوم نبرد الجزایر (Battle of Algiers) سپری میشود و تصمیم گرفته است باقی عمرش را در سایهی گذشته پنهان کند. اما تقدیر برایش نقشهی دیگری کشیده است. سرهنگ استیون جی لاکجا (شان پن) همان افسر کلهشقی که سالها پیش پرفیدیا را به دام انداخت دوباره به صحنه بازمیگردد. این بار ماموریتی شخصی در سر دارد که نابودی هر چیزی است که از گروه ازهمپاشیدهی فرنچ 75 باقی مانده و برای رسیدن به این هدف، آماده است تمام توان ارتش ایالات متحده را علیه باب به کار گیرد.
اما اوضاع از این هم پیچیدهتر میشود. لاکجا و پرفیدیا زمانی رابطهای کوتاه اما پرکشش داشتند که تمام جذابیتش در همان بازی خطرناک شکار و تحقیر متقابل نهفته بود. حالا لایهای تازه از ابهام همه چیز را تیرهتر میکند چون هیچ کس دقیق نمیداند پدر واقعی ویلا چه کسی است، باب یا لاکجا؟ برای لاکجا چنین احتمالی یک کابوس تمام عیار است. او در تلاش است تا جایگاهی در انجمن افراطی و نژادپرست کریسمس اَدونچرز برای خود دستوپا کند و وجود دختری دورگه در گذشتهاش میتواند همه چیز را نابود کند.
پس با وحشتی پنهان، دار و دستهاش را جمع میکند تا ردها را پاک کنند بی آن که بداند هر قدمش او را به انفجاری دیگر نزدیکتر میبرد. تصور بازی چشمگیر دیکاپریو بدیهی است. به هر حال این ستارهی پیشین فیلمهای عاشقانه مدتی است ثابت کرده میتواند از قالبهای همیشگیاش بیرون بیاید. اما انصافا شگفتانگیز است که هنوز میتواند سایههای تازهای از حماقت، شکستخوردگی و جذابیت انسانی را در نقشهایش آشکار کند.
شاید هنوز خودش را سرزنش کند که چرا زمانی پیشنهاد بازی در فیلم شبهای عیاشی (Boogie Nights) را رد کرد، اما اجرای او در نقش پدری خانهنشین و گیج، آنقدر ظریف و طنزآلود است که این اشتباه را جبران میکند. در کنار او، بنیسیو دل تورو همچنان خونسردترین و خطرناکترین مرد روی زمین با حضورش صحنه را به آتش میکشد که همین بهتنهایی ارزش تماشای فیلم را بالا میبرد.
پل توماس اندرسن طبق معمول برای این فیلم هم در انتخاب بازیگرانش درخشان عمل میکند، حتی برای نقشهای کوتاه. از جیم داونی، پل گریمستاد، جیمز رِیترمن تا کوین تایگ، وود هریس… و فهرست همچنان ادامه دارد. حتی نشستهای باشگاه ماجراجویان کریسمس چنان طنزآمیز و اغراقشده طراحی شده است که تماشای این مردان سالخورده، در حال اجرای آیینهای مسخره و شعارهای بیروحشان همزمان خندهدار و ترسناک است.
شان پن، بیشک بیشترین توجه و احتمالا زمزمههای اسکار را به خود جلب میکند. او نقشی آبدار و پرتنش دارد که با ولع تمام آن را میبلعد. اما این چیس اینفینیتی بازیگر تازهوارد است که در نخستین حضور سینماییاش فیلم را روی زمین نگه میدارد، به آن بُعدی انسانی میبخشد و قلب تپندهاش میشود. اگر این نقش سکوی پرتاب او به سمت ستاره شدن در هالیوود نباشد، واقعا بیانصافی است.
2. فیلم بیوقفه به رگهای مخاطب آدرنالین تزریق میکند
حدود دقیقه چهل، وقتی شهر امن باکتان کراس زیر محاصره قرار میگیرد، فیلم وارد دندهی سرعت میشود و از همان لحظه، ما در دل یک موج مداوم آدرنالین قرار میگیریم. باب و ویلا با تمام توان برای فرار تلاش میکنند، در حالی که دار و دستهی ارتشی لاکجا با سرعتی ترسناک پشت سرشان آنها را دنبال میکنند. این فیلم از ابتدا تا انتها یک هیجان خالص و بیوقفه و یک دیگ بخار دقیق و مهندسیشده است که هر صحنهی نفسگیر را به صحنهی بعدی متصل میکند و فرصتی برای نفس کشیدن یا حدس زدن اتفاق بعدی باقی نمیگذارد.
در میان این آشوب بیپایان، مردی به نام باب قرار دارد که مثل یک توپ پینگپنگ به این سو و آن سو پرتاب میشود، در حالی که از شدت گیجی و بیحالی، رمز دیدار با دخترش را فراموش کرده که اکنون در صومعهای نزدیک، زیر نظر راهبههای شورشی پناه گرفته است. اواسط فیلم، جایی که سرجیو سنت کارلوس (بنیسیو دل تورو)، مربی و استاد کاراته ویلا، ناخواسته وارد تیررس میشود و مثل فرشتهای نگهبان به کمک باب میشتابد، به شدت چشمگیر است.
این بخش تقریبا شبیه یک شوخی بزرگ و بیرحمانه است که همه چیز را به پای قهرمان دستوپاچلفتیاش میگذارد و در عین حال شما را به تحسین هوشمندی و جذابیتش وادار میکند. تماشای باب که از تونلها میخزد، از راهروهای باریک سر میخورد و از پشتبامها پایین میافتد، در حالی که همچون لِبوفسکی یک حولهی قدیمی به تن دارد، نشان میدهد که این مرد بیش از چند قدم از دوران شکوهش فاصله گرفته است.
او چنان در عمق مشکلات غرق است که حتی تلاشهای مضطربانهاش برای شارژ کردن تلفن هم علیه خودش عمل میکند و شما نمیدانید به او بخندید یا گریه کنید. اما چه بخندید، چه گریه کنید، نمیتوانید جلوی همدردی و ترحم برای این آدم ناکام را بگیرید که با تمام ضعفها و اشتباهاتش، هنوز میجنگد و شما بیاختیار طرفدارش میشوید.
3. پل توماس اندرسن بهعنوان یک فیلمساز چندنسلی در اوج قدرت و خلاقیت است
شاید کمی غیرواقعی به نظر برسد، اما مردی که پشت فیلمهایی مثل خون به پا خواهد شد (There Will Be Blood)، شبهای عیاشی، استاد (The Master) و نخ خیال (Phantom Thread) قرار دارد، حتی در دهه پنجاه زندگیاش روزبهروز بهتر میشود و کاملا به نظر میرسد هنوز کلی ترفند در آستین دارد. فیلم یک نبرد پس از دیگری از جنبههای بسیاری شبیه یک شاهکار نهایی است که انگار تمام دوران حرفهای این کارگردان را تعریف میکند.
خودِ اینکه کمپانی برادران وارنر 130 میلیون دلار برای اقتباس رمان پینچن هزینه کرده، معجزهای در همان سطح خود فیلم است. اما وقتی واقعا بنشینید و فیلم را تماشا کنید، دقیقا میتوانید ببینید که هر دلار صرف چه چیزی شده است. پل توماس اندرسن پس از سالها آرزوی ساخت یک فیلم اکشن تمام عیار، سرانجام فرصت پیدا کرد آن را بدون هیچ محدودیتی بسازد. فیلم یک نبرد پس از دیگری برخلاف انتظار با مدت زمان 162 دقیقهایاش هرگز کشدار به نظر نمیرسد.
فیلم دقیق و منظم پیش میرود و ترکیبی بینقص از طنز موقعیت عجیب و تنشی است که با مقیاس و جسارت تمام عیاری شبیه مگنولیا (Magnolia) پیش میرود در حالی که از بار احساسی و ظرافتهای دیوانهوار عشق پریشان (Punch-Drunk Love) هم غافل نمیشود. به اینها یک تعقیب و گریز ماشینی مهیج را هم اضافه کنید، با سرعتی نفسگیر و جذابیتی که حتی جرج میلر را هم مثل همه ما از ته دل به لبخند وادار میکند و تازه متوجه میشوید هنوز چیزهایی وجود دارد که این کارگردان وقتی تمام توانش را به کار میگیرد هم نمیتواند انجام دهد.
صادقانه شگفتزده شدن از این که هر صحنهی بزرگ و نفسگیر چطور بینقص از صحنهی قبلی عبور میکند انکار ناپذیر است. فیلم همچنان روی لبهی باریکی بین حالات و لحنهای کاملا متفاوت حرکت میکند. یک لحظه در حین یک حملهی نظامی عرق از پیشانیات سرازیر میشود، لحظهای بعد با باب که در کنار استاد سرجیو است لبخند میزنی و دقایقی بعد وقتی ویلا به پدرش یاد میدهد چگونه سلفی بگیرد بغض گلویت را میگیرد. با این حال، فیلم هرگز از ریتم دقیق و حسابشدهی خود نمیافتد و همچنان با قدرت به جلو میرود.
4. یک نبرد پس از دیگری معرف عصر ماست
یکی از نقدهای رایج به پل توماس اندرسن این است که او مردی خارج از زمان است. یعنی یک آرتیست نوستالژیک که همیشه در گذشته گیر کرده، با گذشته راحتتر است و کمتر با زمان حال درگیر میشود. به همین دلیل است که یک نبرد پس از دیگری اینقدر تازه و انرژیبخش به نظر میرسد و یک پیچ تیز و ناگهانی است که ثابت میکند او به اندازهی هر کارگردان فعال دیگری با زمان حال هماهنگ است.
فیلم خباثت ذاتی (Inherent Vice) اولین تلاش اندرسن برای اقتباس از آثار توماس پینچن نشان میداد چگونه جنبش ضد دهه شصت به سرعت در دهه هشتاد، در عصر ریگان، فرو ریخت و چیزی برای ارائه باقی نگذاشت. اندرسن با واینلند رویکردی آزادتر در پیش میگیرد، اما همچنان به قلب اثر اصلی میرسد که میگوید ما چه دنیایی را برای فرزندانمان باقی میگذاریم؟ وقتی تلاشهایمان بیثمر بوده و شروران پیروز شدهاند، چگونه با شکستهایمان کنار میآییم؟ و وقتی از دوران انقلاب عبور کردهایم، گرفتار پرداخت قبضها و تعویض پوشک شدهایم، چه راهی پیش رو داریم؟
اگر هر فیلمی را بهعنوان یک بیانیه سیاسی بزرگ ارائه کنید، ناگهان ممکن است شبیه تکلیف مدرسه به نظر برسد. اما به این دقت کنید که یک نبرد پس از دیگری با صحنهای آغاز میشود که پرفیدیا روی یک پل عابر پیاده قدم میزند و در پایین، یک مرکز بازداشت مهاجران در سندیگو پر از کودکان اسیر است. فیلم همچنین یک دولت کاملا نظامیشده را به تصویر میکشد که زندگی بیگناهان را بر اساس هوسهای مردان خودشیفته نابود میکند که عاشق نوازش غرور شکننده خود هستند و واقعیتشان را با بیشرمی تمام نشان میدهند.
آشنا به نظر میرسد، نه؟ با این حال، اگر اندرسن آینهای مقابل کشوری قطبی که در حال لغزش به سمت فاشیسم است نگه میدارد، آنقدر باهوش است که این موضوع را به یک سخنرانی خشک و خستهکننده تبدیل نکند.
5. این فیلم فراخوانی برای نسل بعد است
«وقتی بزرگ شدی چه خواهی کرد؟ میخواهی مثل من تلاش کنی دنیا را تغییر بدهی؟» این دیالوگ در فیلم یک نبرد پس از دیگری جریان زیرین اضطراب را منتقل میکند. حسی که نشان میدهد پل توماس اندرسن درست مثل باب، پدری سفیدپوست در میانهی زندگی با فرزندانی دورگه، بیش از حد نگران دنیا و نبردهایی است که فرزندانش به ارث خواهند برد. ویلا را در نظر بگیرید که شاهدی بیگناه است که به اجبار به مخفیگاه کشیده شده، در انزوا بزرگ شده و سپس مانند حیوانی گوشهگیر توسط یک جامعهشناس سادیست تعقیب میشود و تمام اینها نتیجهی آشفتگیای است که والدینش پشت سر گذاشتهاند.
هر نسلی دوست دارد باور کند که همان نسلی خواهد بود که دنیا را تغییر میدهد، حتی اگر در مقیاس بزرگ، تعداد کمی از آنها واقعا چنین کنند. باب یک شخصیت تخریبشده است. او به سختی روزهایش را به یاد میآورد و حتی نمیتواند موهای دخترش را درست ببندد، چه برسد به شروع یک انقلاب. با این حال وقتی زمان عمل فرا میرسد، او هنوز حاضر و آماده است هر کاری بکند تا دخترش را پیدا کند و شاید همین حضور و تلاش باشد که اهمیت دارد. در کنار تمام ضعفهای باب، یکی از خطوط اصلی داستان باور صادقانهای است که میگوید، حتی اگر بارها شکست بخوری، هیچگاه برای انتقال دانش و روحیهی جنگیدن به نسل بعد دیر نیست تا آنها بتوانند مشعل را به دست بگیرند، از اشتباهاتت بیاموزند و شاید، فقط شاید، بهتر عمل کنند.
6. فیلم به شکل تاثیرگذاری کنار هم ماندن را یادآوری میکند
در دل آن پیام امیدوارکنندهی مقاومت، پذیرش این حقیقت تنیده شده است که عشق، همدلی و همبستگی میتوانند بهترین سپر ما باشند و این وظیفهی ماست که آماده بمانیم و هنگامی که زمان مبارزه فرا رسید، کنار هم بایستیم. نکتهی چشمگیر فیلم یک نبرد پس از دیگری نگاه انتقادی آن به جنبش رادیکال است. فیلم نشان میدهد حتی باورمندان واقعی مثل پرفیدیا، گاهی به همان اندازه از انگیزههای شخصی و غرور خود دور میشوند که از اصول درست و اخلاقی.
در حالی که گروه فرنچ 75 قطعا شایستگی همدلی را دارد، یک نبرد پس از دیگری نشان میدهد که شکل شرافتمندانهتر و پایدارتری از مقاومت هست که ریشه در همبستگی دارد. اگر فیلم یک شخصیت کاملا قهرمانانه به جز ویلا داشته باشد، آن سنسی سنت کارلوس است. مانند باب، او عزیزانش را در اولویت قرار میدهد، اما بر خلاف پرفیدیا و باقی اعضای فرنچ 75، او بدون ژست و حرکات نمایشی واقعی عمل میکند و در نهایت بیشتر برای جامعهاش مفید است تا کنشهای نمایشی دیگران.
7. یک بلاکباستر اکشن نادر که ریشه در دغدغههای شخصی دارد
بدون اغراق هر لحظه از این فیلم بسیار غیر قابل پیشبینی و لذتبخش است. با این حال، هر پیچش داستانی یا تحلیل وضعیت کشور هرچقدر هم مرتبط و مهم باشد به وضوح در درجه دوم اهمیت قرار میگیرد و محور اصلی داستان همچنان رابطه پدر و دختری است که قلب فیلم را شکل میدهد. بهراحتی میتوان درباره تعقیب و گریز اتومبیل دیوانهکننده در پایان فیلم صحبت کرد. تماشای آن روی پردهی بزرگ نفسگیر است و باید در هر مدرسه سینمایی ایالات متحده بهعنوان خلق تنش با زوایای دوربین، چینش صحنه و تدوین تدریس شود.
بله، هر برآمدگی و فرو رفتگی تپههای بیابانی را در عمق وجودمان حس میکنیم. اما دلیل واقعی این تاثیر، ارتباط عمیق باب و ویلاست. ما کاملا در مسیرهایشان سرمایهگذاری کردهایم و بیصبرانه منتظریم که دوباره به هم برسند. شخصیتهای پدر شکستخورده اساسا عناصر پرتکرار فیلمهای پل توماس اندرسن هستند، اما با توجه به اینکه این فیلم متمرکزترین اثر داستانمحور او تا به امروز است، شخصیت باب نمیتواند از طریق مونولوگهای طولانی یا گفتوگوهای احساسی ساخته شود، بلکه در زمان واقعی و از طریق تصمیمهای لحظهای و عملهای آنی شکل میگیرد.
حتی نقشهای کوتاه و فرعی مانند سنسی سرجیو، خواهر روشل یا دیآندرا چنان با بافت و جزئیات پرداخت شدهاند که انگار سالهاست آنها را میشناسید. مدتی است که هیجانهای اکشن نفسگیر چنین بار احساسی عمیقی نداشتهاند. باید به عقب برگردید تا نابودگر 2 (Terminator 2) را پیدا کنید تا فیلمی تجاری در سینماهای بزرگ را ببینید که چنین ضربهی عاطفی ویرانکنندهای وارد کند.
8. موسیقی هراسانگیز جانی گرینوود تا انتها شما را روی صندل میخکوب میکند
ما از پل توماس اندرسن انتظار داریم که فیلمهایش را با موسیقیهای الهامبخشی بسازد که ریتم داستان را شکل میدهند. طبق معمول یک نبرد پس از دیگری نیز از این قاعده مستثنا نیست و تقریبا هر ترک موسیقی فیلم یک شاهکار است. برش ناگهانی از ویلای نوزاد به نوجوانیاش که کاراته تمرین میکند، ما را به وجد آورد، و موسیقی کار کثیف (Dirty Work) از استیلی دان کاملا با حال و هوای صحنه همخوانی دارد.
این موسیقی بیش از هر دیالوگی شخصیت و امیدی که در دل اوست را به تصویر میکشد. همین امر دربارهی انتخاب دقیق قطعهی تام پتی در پایان فیلم نیز صدق میکند، که مستقیما از یکی دیگر از آثار شان پن یعنی اوقات خوش در ریجمونت های (Fast Times at Ridgemont High) الهام گرفته شده است. اما چیزی که واقعا باعث میشود یک نبرد پس از دیگری به خوبی بگذرد و زمان دو ساعت و چهلودو دقیقهاش به چشم نیاید موسیقی مهیج و دلهرهآور جانی گرینوود است.
این عضو گروه رِدیوهِد (Radiohead) شش بار دیگر با اندرسن همکاری داشت و در این فیلم از همان ابتدا با ترکیبی از کلیدهای ناهماهنگ پیانو و امواج ارکسترال پرطنین فضا را شکل میدهد. موسیقیای که با افزایش تنش، به اعصاب شما فشار میآورد و شما را درگیر میکند. اندرسن در مصاحبهای فاش کرد که گرینوود یکی از اولین اعضای گروه بود که متن فیلم را بررسی کرد و حتی موسیقیاش را در راشهای روزانه وارد میکرد تا بازیگران بتوانند صحنههای خود را با موسیقی از پیش ترکیب شده تماشا کنند. بهسادگی میتوان گفت که اسکار بهترین موسیقی متن، سهم اوست.
9. فیلمی سرگرمکننده اما عمیق و ماندگار
ارتش سینمادوست و طرفدار پل توماس اندرسن، از همان ابتدا قرار بود شیفتهی این فیلم شود. اما نشانهی واقعی ماندگاری یک نبرد پس از دیگری در این است که تنها برای تماشاگران جدی و خورههای لترباکسد ساخته نشده است بلکه برای همان تماشاگران عادی هم کار میکند که فقط میخواهند راحت، بدون فکر زیاد و با لذت تمام وقتشان را پای یک فیلم سپری کنند. هدفمان مقایسهی صرف یا دستهبندی کلی نیست، اما کافی است خودانگیختگی، دقت و کشش احساسی یک نبرد پس از دیگری را در برابر دیگر تلاشهای پرادعای امسال در ژانر طنز اجتماعی–سیاسی مثل میکی 17 (Mickey 17) و ادینگتون (Eddington) قرار دهید.
هر سه فیلمساز، نامهای بزرگ با امضای شخصی و جاهطلبیهای فرهنگیاند و هر سه قهرمانانی دستوپاچلفتی را دنبال میکنند که اغلب فقط برای تحقیر و تبدیل شدن به سوژهی شوخی وجود دارند. اما تنها اندرسن است که به یاد دارد فیلم باید واقعا سرگرمکننده باشد و در عین حال جایی برای انسانیتِ شخصیتهای درگیر و درماندهاش باقی بگذارد بدون اینکه در پایان به آن نکتهی اخلاقی آشتیجویانه و بیرمقِ «بیایید با هم کنار بیاییم» پناه ببرد. فیلمهای پل توماس اندرسن معمولا بسیار ماندگارند و ارزش تماشای چندباره دارند. هیچ دلیلی وجود ندارد که پُراکشنترین و سادهترین فیلم او تا امروز آن هم با حضور بزرگترین ستارهی حال حاضر هالیوود نتواند برای سالهای آینده در مرکز گفتوگوهای سینمایی باقی بماند.
10. فیلم یک نبرد پس از دیگری به روایتِ خودِ کارگردان
پل توماس اندرسن کارگردان فیلم موفق یک نبرد پس از دیگری در مصاحبههای اخیرش میگوید: «میدانستم فیلمی قرار است بسازم که انرژی عظیم و مقیاسی بسیار بزرگ دارد. اما در نهایت، این آدمهای درون ماجرا هستند که برایت مهم میشوند. هیچکس اگر دلش برای سرنشینان آن ماشین نتپد، به یک تعقیبوگریز ماشینی اهمیت نمیدهد. درست است؟ داستان پدر که میخواهد دخترش را نجات دهد را میشد بیست سال پیش هم تعریف کرد، یا حتی در قرون وسطی.
میتوانی همین روایت را برداری و به فضا ببری، باز هم کار میکند. مثل همان جملهای که پرفیدیا در فیلم میگوید: شانزده سال گذشته و دنیا هنوز خیلی کم تغییر کرده است. بزرگترین اشتباهی که میتوانستم در داستانی مثل این مرتکب شوم، این بود که سیاست را در خط مقدم قرار دهم. چون چنین چیزی خیلی ماندگار نمیشود. برای اینکه داستانی دو ساعت و چهل دقیقه دوام بیاورد، باید به شخصیتها اهمیت بدهی و در مسیر آنها، در فراز و فرودهای احساسیشان، ریسکهای بزرگ بکنی بفهمی چرا یکی را دوست داری و دیگری را نه.
این بخش از روایت است که هیچوقت از مُد نمیافتد. فیلم باید به اوجی پرتعلیق برسد که نیازی به پایان خشونتآمیز ندارد، بلکه به پایانی احساسی نیاز دارد. اگر پدر باشی و فیلمی دربارهی پدری بسازی که با تمام وجود تلاش میکند دخترش را پیدا و از او محافظت کند، طبیعی است که آن را از عمق وجودت حس خواهی کرد. دنیا تغییر میکند. شاید من همه چیز را درک نکنم، اما سرشار از امیدم.
امیدی بزرگ که نسل بعدی بتواند بر اشتباهاتی که ما مرتکب شدهایم غلبه کند. چطور میشود تسلیم نشد؟ فرقی نمیکند دربارهی مسائل بزرگ مثل نبردهای پیدرپی برای نجات دنیایمان حرف بزنیم یا دربارهی جنگهای کوچک روزمره مثل صبح بلند شدن از خواب یا پوشیدن لباس، رساندن بچهها به مدرسه، مسواک زدن، یا حتی لگد زدن تصادفی به گوشهی مبل. این وظیفهی ماست؛ بله، باید هر روز و در هر جبههی کوچکی بجنگی. مهربان باش. سرت را پایین نگه دار. برو سراغ نبرد بعدی. اما هیچوقت، هیچوقت تسلیم نشو.»
منبع: tasteofcinema














