پایان سریال دارک (Dark) چه مفهومی داشت؟
برای من نوشتن درباره اثری مثل سریال دارک، شباهت عجیبی به قدم گذاشتن در یک مارپیچ بیانتها دارد؛ مکانی که در آن زمان، عشق و تقدیر چنان باهم ترکیب شدهاند که گویی مرز میان واقعیت و خیال از میان رفته است. اگر شما نیز پس از تماشای سکانس نهایی، ساعتها به نقطهای نامعلوم خیره ماندهاید و از خود پرسیدهاید که حقیقت ماجرا چه بود؟ باید بگویم که جادوی این شاهکار علمی تخیلی آلمانی دقیقا بر جان شما نشسته است. سریال دارک صرفا یک مجموعه تلویزیونی نیست، بلکه یک تجربه شهودی و فلسفی است که مخاطب را به بازنگری در مفهوم وجود دعوت میکند.
در دنیای امروز که همه به دنبال بودن و دیده شدن هستند، این سریال داستانی را روایت کرد که غایت آن نبودن بود. مفهومی که درک آن به همان اندازه که دشوار است، به همان اندازه هم زیباست. در این مقاله، ما قرار نیست فقط گرههای داستانی را باز کنیم، بلکه میخواهیم در کنار هم، سفری به لایههای پنهان روح انسانی داشته باشیم؛ سفری که از میان دالانهای زمان میگذرد و در نهایت به یک میز شام آرام در یک شب بارانی ختم میشود. در ادامه قرار است به عنوان کسی که پا به پای شما با تیکتاک ساعتهای این سریال نفس کشیده، تلاش کنم تا پایانبندی این شاهکار را به زبانی ساده اما عمیق تعریف کنم.
کل داستان سریال دارک به زبان ساده

تمام این ماجراهای پیچیده، از زیر سر یک ساعتساز دلشکسته به نام تانهاوس در دنیای اصلی شروع شد. او در یک شب بارانی، پسر، عروس و نوه نوزادش را در یک تصادف از دست داد. تانهاوس که نمیتوانست این حقیقت تلخ را بپذیرد، دستگاهی ساخت تا زمان را به عقب برگرداند؛ اما دستگاه او به جای اصلاح گذشته، دنیای اصلی را شکافت و دو دنیای ناقص و موازی (دنیای یوناس و دنیای مارتا) خلق کرد. تمام شخصیتهایی که ما در سریال دارک عاشقشان شدیم، در واقع پارادوکسهای زمانی بودند که اصلا نباید وجود میداشتند.
در این دو دنیا، یک جنگ ابدی بین دو گروه شکل گرفت؛ یکی به رهبری آدم (یوناس پیر) و دیگری به رهبری حوا (مارتای پیر). آدم میخواست با نابود کردن همه چیز به رنج پایان دهد و حوا میخواست چرخه را حفظ کند تا پسرش زنده بماند. آنها هزاران بار این مسیر را تکرار کردند و هر بار فکر میکردند در حال تغییر سرنوشت هستند، غافل از این که هر حرکت آنها، خودش بخشی از همان چرخه بود. در نهایت، کلودیا تیدهمن با ذکاوت فهمید که ریشه مشکل در هیچکدام از این دو دنیا نیست، بلکه در دنیای اصلی و همان شب تصادف است.
او یوناس و مارتا را فرستاد تا جلوی آن تصادف را بگیرند. با نجات خانواده تانهاوس، دیگر انگیزهای برای ساخت ماشین زمان باقی نماند؛ در نتیجه آن دو دنیای موازی و تمام ساکنانش (از جمله خود یوناس و مارتا) مثل یک خواب آشفته از صفحه روزگار محو شدند تا آرامش به دنیای اصلی بازگردد.
تقابل ابدی؛ دنیایی که بر پایه درد بنا شد

همه چیز با یک پرسش بنیادین آغاز گشت: آیا ما بر اراده خویش حاکمیم یا تنها مهرههایی بیاختیار در دستان بیرحم زمان هستیم؟ در طول سه فصل پرفراز و نشیب، سریال دارک ما را با مفهوم جبرگرایی آشنا کرد. اما پایان این مسیر، پاسخی فراتر از قوانین فیزیک کوانتوم به ما ارایه داد؛ پاسخی که ریشه در فداکاری، رهایی و قدرت بیپایان عواطف انسانی داشت.
تا پیش از رسیدن به قسمتهای پایانی، تصور ما بر این بود که نبرد اصلی میان آدم و حوا (نسخههای سالخورده یوناس و مارتا) در جریان است. یکی در پی حفظ چرخه بود تا از هستی فرزندش محافظت کند و دیگری با سودای نابودی مطلق، میخواست به رنجهای بیپایان این جهان خاتمه دهد؛ اما غافلگیری بزرگ زمانی رخ داد که دریافتیم هیچکدام از این دو جهان، دنیای اصلی نبودهاند.
سریال دارک با ظرافتی تحسینبرانگیز به ما نشان داد که هر دو جهان یوناس و مارتا، در حقیقت همچون دو تومور سرطانی بودند که از یک دنیای مادر یا همان جهان اولیه (Origin World) منشعب گشتند. تمام آن گرههای کور، خیانتهای خانوادگی و دردهای تکرار شونده، محصول تلاش ناامیدانه و غمانگیز یک ساعتساز به نام اچ. جی. تانهاوس در دنیای اصلی بود که قصد داشت با اختراع ماشین زمان، عزیزانش را از چنگال مرگ برباید.
لحظه شکاف در زمان؛ جایی که معجزه رخ میدهد

نقطه اوج داستان زمانی رقم خورد که کلودیا تیدهمن که بیشک پیروز واقعی این شطرنج پیچیده بود، دریافت یک روزنه کوچک در این ساختار وجود دارد. در لحظه وقوع انفجار بزرگ (آپوکالیپس)، زمان برای کسری از ثانیه متوقف میشود و در همین آنِ کوتاه، زنجیره علت و معلول از هم فرو میپاشد. اینجاست که سریال دارک از یک اثر علمی تخیلیِ صرف، به یک درام انسانی و عمیق بدل میگردد. یوناس و مارتا، دو شخصیتی که در دنیای اصلی اساسا نباید وجود میداشتند، ماموریت مییابند تا به گذشتهی جهانِ اولیه سفر کنند و مانع از وقوع تصادف مرگبار خانواده تانهاوس شوند. این سفر، نه برای بقا، بلکه برای نبودن بود.
پایانبندی سریال دارک

پایان این مسیر برای قهرمانان محبوب ما، در کمال شگفتی، (عدم) بود. صحنهای که یوناس و مارتا در تونل زمان با نسخههای کودکی یکدیگر روبرو میشوند و سپس همچون ذرات غبار در آغوش باد پخش میگردند، یکی از تاثیرگذارترین لحظات تاریخ درام است. در سریال دارک، مفهوم پایان به معنای پذیرش این واقعیت تلخ است که گاهی برای نجات بخشیدن به کسانی که دوستشان داریم، باید از خود (بودن) صرفنظر کنیم.
یوناس و مارتا با فدا کردن موجودیت خویش، به رنج هزاران انسان که در چرخهای باطل گرفتار شده بودند، پایان دادند. این یعنی بلوغ؛ یعنی گذشتن از خویشتن برای دست یافتن به صلح و توازنی بزرگتر. نویسندگان سریال دارک به زیبایی نشان دادند که عشق واقعی، لزوما به معنای رسیدن و در کنار هم ماندن نیست، بلکه گاهی رها کردن محبوب برای رسیدن او به آرامش است.
سکانس نهایی در دنیای اصلی، جایی که شخصیتهای بازمانده دور میز شام گرد هم آمدهاند، کلید درک تمام پیامهای سریال دارک است. هانا، کاتارینا، پیتر و رگینا؛ کسانی که ریشه در دنیای اصلی داشتند و وجودشان وابسته به پارادوکسهای زمانی نبود. وقتی در لحظاتی از این ضیافت، برق قطع میشود و هانا حالتی عجیب (دژاوو) را تجربه میکند، سریال به ما میفهماند که خاطرات آن جهانهای نابود شده، هرگز به طور کامل محو نمیشوند.
آنها همچون سایهای کمرنگ در ناخودآگاه جهان باقی ماندهاند. نامی که هانا برای فرزند در راهش انتخاب میکند، یعنی یوناس نمادی از امید و تکرار زیبایی در قالبی درست، سالم و به دور از رنجهای گذشته است. در واقع سریال دارک با این سکانس، نوید شروعی دوباره را میدهد.
در نهایت پایان سریال دارک چه مفهومی داشت
اگر بخواهم در یک جمله بگویم که سریال دارک چه مفهومی داشت، باید عرض کنم که پذیرش حقیقت، تنها راه رهایی از چرخههای باطل زندگی است. ما در طول داستان دیدیم که شخصیتها مدام میگفتند: ما در انتخابهایمان آزادیم، اما در عمل، همه آنها بردهی احساسات، ترسها و وابستگیهایشان بودند. یوناس و مارتا هزاران بار چرخهی درد را تکرار کردند چون نمیتوانستند از من خودشان و عشقِ آسیبزایشان بگذرند.
تمام گرههای سریال دارک زمانی باز شد که یوناس و مارتا تصمیم گرفتند به جای تلاش برای بقا، عدم وجود خود را بپذیرند. آنها فهمیدند که برای نجات جهان واقعی، خودشان (که محصول یک اشتباه بودند) باید محو شوند. سریال به ما گفت که اگر آگاه نباشیم، تاریخ مدام تکرار میشود (همان جملهی معروف: همهچیز تکرار میشود) تنها راه شکستن این جبر، نگاه کردن به خارج از چهارچوبهای همیشگی است؛ کاری که کلودیا تیدهمن انجام داد. او تنها کسی بود که به جای تکرار اشتباهات، به دنبال راه سوم گشت. زندگی ما هم گاهی شبیه به سریال دارک میشود. ما مدام در روابط اشتباه، رفتارهای غلط و فکرهای سمی درجا میزنیم و انتظار داریم نتیجه متفاوتی بگیریم.




