نقد سریال پلوریبوس (Pluribus)؛ انسان بدون رنج
در دورانی که بخش عمدهای از سریالهای تلویزیونی یا به بازتولید الگوهای موفق گذشته متکیاند یا برای جلب توجه به بازیگوشیهای فرمی پناه میبرند، پلوریبوس (Pluribus) مسیری معکوس را انتخاب میکند. این سریال علمی تخیلی به دنبال این است که وضعیت «پس از بحران» را موضوع اصلی خود قرار دهد. جهانی که در آن در ظاهر مشکل اصلی حل شده است، انسانها خوشحالند، و رنج به حداقل رسیده است؛ اما دقیقاً همین فقدان رنج و تضاد است که به مساله اصلی بدل میشود.
| مشخصات سریال پلوریبوس | |
| خالق | وینس گیلیگان |
| بازیگران | ری سیهورن، کارولینا ویدرا، کارلوس-مانوئل وسگا |
| استودیو سازنده | اپل تیوی |
| تاریخ انتشار | ۲۰۲۵ |
«پلوریبوس» بهعنوان یک اثر تلویزیونی، بیش از آنکه در پی رضایت آنی مخاطب باشد، او را به نوعی مشارکت ذهنی دعوت میکند. این سریال تماشاگر را وادار میکند که موقعیت اخلاقی خود را بازبینی کند و در ذهن خود با چنین پرسشهایی گلاویز شود: آیا جهانی بدون تعارض، جهانی مطلوب است؟ و اگر بهای این صلح، از دست رفتن فردیت است، آیا هنوز میتوان آن را «نجات بشر» نامید؟
جایگاه «پلوریبوس» در کارنامه وینس گیلیگان

وینس گیلیگان پیش از «پلوریبوس»، نام خود را با روایتهایی گره زده بود که بر فروپاشی تدریجی یک فرد استوار بودند؛ والتر وایت سریال «افسار گسیختن» (Breaking Bad) و جیمی مکگیل سریال «بهتره با سال تماس بگیری» (Better Call Saul)، نمونه بارز چنین افرادی بودند. شخصیتهایی که در کشمکش میان اخلاق، قدرت و بقا، بهتدریج به نسخهای دیگر از خود تبدیل میشدند. در «پلوریبوس» اما گیلیگان اینبار به جای فرآیند فروپاشی فرد، محو شدن مفهوم فردیت را در مقیاسی اجتماعی و زیستی بررسی میکند.
این جابهجایی مقیاس، یکی از مهمترین نقاط عطف کارنامه گیلیگان است. اگر آثار پیشین او سوگنامههایی اخلاقی در بستر سرمایهداری، قانون و جرم بودند، «پلوریبوس» به قلمرو فلسفه سیاسی و اجتماعی قدم میگذارد. گیلیگان در این سریال دیگر به دنبال بررسی این پرسش نیست که «چگونه یک انسان بد میشود؟»، بلکه یک سوال مهمتر میپرسد: «اگر امکان بد بودن از انسان گرفته شود، چه چیزی از او باقی میماند؟» پیوندهای مضمونی میان «پلوریبوس» و آثار قبلی گیلیگان انکارناپذیر است. دغدغه اختیار، مسئولیت فردی و پیامد انتخابها همچنان در مرکز توجه قرار دارند، «پلوریبوس» را میتوان نقطهای دانست که گیلیگان از روایت اخلاق فردی عبور میکند و به نقد ساختارهایی میرسد که اخلاق را از پیش مهندسی میکنند.
«پلوریبوس» سریالی است که آرام پیش میرود، اما پرسشهایی مهم و ماندگار مطرح میکند. اثری که بهجای نمایش فاجعه، جهانی بیفاجعه را به چالش میکشد و نشان میدهد که حذف درد و رنج، الزاماً به معنای نجات انسان نیست.
یک پرسش فلسفی بنیادین

«پلوریبوس» در ظاهر داستان سادهای دارد: جهانی که در آن یک ویروس باعث ایجاد نوعی هماهنگی ذهنی و عاطفی میان انسانها شده و در نتیجه، خشونت، تعارض و نارضایتی تقریباً از بین رفته است. اما همین سادگی ظاهری، بستری برای طرح یکی از کهنترین پرسشهای فلسفی است: آیا خوشبختی بدون آزادی، ارزشی دارد؟
سریال به شکلی آگاهانه از موضعگیری صریح پرهیز میکند. نه این جهان را بهعنوان ویرانشهری مسلم معرفی میکند و نه آن را بهشت موعود مینامد. «پلوریبوس» مخاطب را در منطقهای خاکستری رها میکند که در آن، معیارهای سنتی قضاوت اخلاقی کارایی خود را از دست میدهند. انسانها راضیاند، درد کمتری میکشند و زندگیها منظمتر شدهاند؛ اما این رضایت، دیگر حاصل انتخاب نیست.
کارول، شخصیت اصلی سریال، نه یک قهرمان کلاسیک است و نه یک شورشی پرشور. او بیشتر بهعنوان یک عنصر «ناهماهنگی» عمل میکند؛ فردی که بهطور کامل در این نظم جدید حل نشده و همین عدم انطباق، منشأ تنش درونی اوست. درام «پلوریبوس» بیشتر از فاصله میان تجربه درونی این فرد و واقعیت ظاهراً آرام جهان اطرافش زاده میشود.
انسانیت و جامعه

در قلب «پلوریبوس» پرسشی فلسفی قرار دارد که ریشهای عمیق در تاریخ اندیشه بشر دارد: انسان بدون رنج چیست؟ سریال با کنار زدن روایتهای قهرمانمحور، انسان را نه بهعنوان کنشگر اصلی تاریخ، بلکه بهعنوان یک موضوع مورد بحث بررسی میکند. این تغییر زاویه، امکان بازاندیشی در مفهوم انسانیت را فراهم میسازد.
«پلوریبوس» بهطور ضمنی به تفکراتی چون هستیگرایی، فلسفه سیاسی نوین و اندیشههای مرتبط با عقلانیت ابزاری نزدیک میشود. انسان در این سریال دیگر با مرگ یا خشونت تعریف نمیشود، بلکه با عنصری مهمتر به نام فقدان انتخاب طرف است. جهانی که در آن همه چیز «خوب کار میکند»، اما این کارکرد خوب، بهای سنگینی دارد: از میان رفتن امکان خطا، شکست و حتی گناه. سریال این پرسش را مطرح میکند که آیا حذف رنج، الزاماً به معنای تحقق خیر است؟ و اگر انسان دیگر نتواند «نه» بگوید، آیا «بله» گفتن او معنایی دارد؟ این پرسشها، قالب فلسفی اثر را میسازند و آن را از یک داستان علمی–تخیلی صرف فراتر میبرند.
«پلوریبوس» نشان میدهد که جامعه آرمانی اگر بر حذف تفاوت بنا شود، ناگزیر به حذف انسانیت میانجامد. در «پلوریبوس»، انسان بیشتر از آنکه موجودی آزاد باشد، بهعنوان عنصری اضافی در یک سامانه هماهنگ دیده میشود. این نگاه، اثر را به یکی از چالشبرانگیزترین سریالهای تصویری سالهای اخیر درباره نسبت فرد و جامعه بدل میکند.
هوش مصنوعی

اگرچه گیلیگان به صورت مستقیم اعلام کرده است که ویروس سریال هیچ ربطی به هوش مصنوعی ندارد، اما شباهتهای بین نحوه کارکرد این ویروس و هوش مصنوعی دنیای امروز ما انکارناپذیر است. موجودات تسخیر شده دنیای «پلوریبوس، شباهت زیادی به هوش مصنوعی دارند. آنها همیشه نگاه خنثایی دارند، همیشه مثبت فکر میکنند، همیشه دنبال ایجاد احساس خوب هستند. اگر با هوش مصنوعیهای مشهور حال حاضر صحبت کرده باشید، میتوانید تایید کنید که هوش مصنوعیهای متنی هم دقیقا چنین ویژگیهایی دارند. همیشه به دنبال تشویق انسان و دادن حس خوب به او هستند.
این مساله به ویژه در قسمت چهارم بیشتر از همه به چشم میخورد. وقتی که کارول یکی از این انسانهای تسخیر شده به نام لری را به خانه خود میبرد. لری با وجود اینکه هیچکدام از کتابهای کارول را نخوانده است، ادعا میکند که عاشق آثار اوست. وقتی کارول میپرسد دقیقا چه ویژگی از این کتابها را دوست دارد، لری در پاسخ میگوید که همهچیزشان!
به نظر میرسد گیلیگان میخواهد در مورد هوش مصنوعی به انسانها هشدار دهد. اینکه این احساسات مثبت ظاهری، این نگاه امیدوارانه تحمیلی به همهچیز، تا زمانی که ریشه در احساسات واقعی انسان نداشته باشند، ارزشی ندارند.
جهانسازی مینیمالیستی

برخلاف بسیاری از آثار علمی- تخیلی که جهانهای خود را با نشانههای آشکار، فناوریهای چشمگیر یا ویرانیهای عظیم میسازند، «پلوریبوس» به مینیمالیسم متعهد میماند. جهان سریال بیش از حد عادی است؛ خیابانها، خانهها و روابط انسانی تفاوتی آشکار با دنیای امروز ندارند. همین عادیبودن، عنصر ناآرامکننده اصلی است.
جهانسازی سریال به جای افزودن عناصر تازه، مبتنی بر حذف است. نشانههای بحران، خشونت یا اضطراب اجتماعی، آگاهانه حذف شدهاند و این غیبت، خود به یک نشانه تبدیل میشود. مخاطب پیوسته با این پرسش مواجه است که برای حفظ این آرامش، چه چیزی حذف شده است؟ و این حذف، در کدام لایه از واقعیت رخ داده است؟
جهان «پلوریبوس» بیشتر از اینکه یک آینده دور باشد، به عنوان امتداد منطقی جهان حال حاضر ترسیم میشود. این نزدیکی زمانی و مکانی، اثر را بهشدت تأثیرگذار میکند. «پلوریبوس» به جای هشدار دادن، یک پیشنهاد هولناک به مخاطب ارائه میدهد: اگر راهحل غلبه بر رنج همین باشد، آیا آن را میپذیریم؟ و این پرسش، مهمترین دستاورد جهانسازی مینیمالیستی «پلوریبوس» است.
نسبت سریال با جهان معاصر

در جهانی که شبکههای اجتماعی، الگوریتمها و هوش مصنوعی بهتدریج در حال همسانسازی سلیقهها، احساسات و واکنشهای انسانیاند، «پلوریبوس» پرسشی مهم را مطرح میکند: اگر تعارض، اختلاف نظر و حتی رنج، بهعنوان عناصری ناکارآمد حذف شوند، چه چیزی جای آنها را میگیرد؟ سریال نشان میدهد که همگرایی کامل لزوماً نتیجه اجبار نیست، بلکه میتواند حاصل نوعی رضایت نرم و تدریجی باشد.
از این منظر، «پلوریبوس» را میتوان یکی از دقیقترین بازتابهای اضطرابهای جهان معاصر دانست؛ اضطراب از جهانی که در آن «بههمریختگی» دیگر تحمل نمیشود. جهانی که در آن، آرامش به یک ارزش مطلق بدل شده و هر شکل از ناهماهنگی، تهدید تلقی میشود. سریال نه علیه فناوری موضع میگیرد و نه آن را میستاید، بلکه منطق فرهنگی را نقد میکند که حذف اصطکاک را با پیشرفت اشتباه میگیرد.
یکی از جسورانهترین ویژگیهای «پلوریبوس»، امتناع آن از داوری اخلاقی صریح است. سریال بهندرت به مخاطب میگوید چه چیزی درست یا غلط است و بهجای آن، موقعیتی میسازد که هر انتخاب، همزمان قابل دفاع و قابل تردید است. این تعلیق اخلاقی بخشی از ساختار معنایی اثر است.
ظرفیتها و خطرات آینده

«پلوریبوس» بیتردید ظرفیت آن را دارد که به یکی از آثار مهم تلویزیونی در دهه پیش رو بدل شود. ایده مرکزی قدرتمند، لحن منسجم و پرهیز از سادهسازی، همه نشانههای اثری هستند که میتواند فراتر از زمان پخش خود مورد ارجاع قرار گیرد. با این حال، همین ویژگیها خطراتی جدی نیز به همراه دارند.
در مقایسه با هفت قسمت ابتدایی فوقالعاده سریال، دو قسمت پایانی افت شدیدی داشتند، و همین میتواند یک زنگ خطر برای این سریال باشد. نویسندگان «پلوریبوس» هر قدر در قسمتهای ابتدایی کاملا هدفمند و با برنامهریزی جلو میروند و برای تکتک بخشهای سریال برنامه دارند، در دو قسمت پایانی کاملا بیبرنامه عمل میکنند. دو قسمت پایانی محتوای چندانی ندارند و تنها تلاش میکنند با کش دادن داستان، مخاطب را با خود همراه کنند. بیاغراق، قسمت آخر سریال را تنها ایده اولین ملاقات مانوسوس و کارول نجات میدهد. آن تعلیق پایانی قسمت آخر (بمب اتم) هم تنها یک تعلیق دم دستی درجه دو است و قطعا کارول و مانوسوس آن را کنار خواهند گذاشت. اینها نشان میدهد که «پلوریبوس» شاید آن قدرت جادویی آثار پیشین گیلیگان را در خود نداشته باشد.
خطر دیگر، گسترش بیهدف جهان داستانی است. این سریال بیش از آنکه به روایت طولانی نیاز داشته باشد، به تمرکز نیاز دارد. اگر روایت بهجای عمق بخشیدن به مفاهیم، به توسعه پیرنگهای فرعی یا گسترش جهان صرف بپردازد، هسته فلسفی اثر در حاشیه قرار خواهد گرفت. ماندگاری «پلوریبوس» نه در تعداد فصلها، بلکه در وفاداری به ایده بنیادین آن نهفته است.

«پلوریبوس» سریالی است که آرام پیش میرود، اما پرسشهایی مهم و ماندگار مطرح میکند. اثری که بهجای نمایش فاجعه، جهانی بیفاجعه را به چالش میکشد و نشان میدهد که حذف درد و رنج، الزاماً به معنای نجات انسان نیست. این سریال بیش از آنکه درباره آینده باشد، آینهای است در برابر اکنون ما.
وینس گیلیگان با «پلوریبوس» نشان میدهد که همچنان یکی از معدود خالقانی است که به هوش مخاطب اعتماد دارد. او از روایتهای پرزرقوبرق فاصله میگیرد و به قلمرویی میرود که در آن، پرسش از پاسخ مهمتر است. همین انتخاب، «پلوریبوس» را به اثری تبدیل میکند که به جای دیده شدن، باید مورد تامل قرار بگیرد.
نقاط قوت:
- ایده مرکزی جسورانه
- طرح پرسشهای فلسفی عمیق بدون افتادن به دام شعار یا توضیحدادن مستقیم
- پیوند دقیق با دغدغههای معاصر
نقاط ضعف:
- ریتم بسیار کند که میتواند بخشی از مخاطبان را پس بزند
- خطر تکراری شدن ایدهها
- افت شدید سریال در دو قسمت پایانی





